مقاصدی که با ۲ میلیون تومان میتوان به آنها سفر کرد
نظرات شما
- درباره آرامگاه مير رضيالدين آرتيماني
مقبره میر رضی الدین آرتیمانی در روستای آرتیمان قرار ندارد بلکه دردامنه تپه هایی است که به روستای همینه مشهور بوده است اکنون این آرامگاه مشرف به باغ های اطراف محله جولستان و حافظ است.و بولوار منتهی به آن از میدان هلال احمر منشعب میشود که با راه روستای آرتیمان واراضی آن فاصله زیادی دارد. محیط طبیعی و آرامی دارد مخصوصا غروب زیبایی را از ایوان غربی آن میتوان تماشا کرد افسوس که درشان یک شØ
ارسلان کوته اندام
پنجشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۰۳:۴۰:۵۰ - درباره موزه زاهدان
باسلام خسته نباشید.من دانشجومرمت هستم درس موزه داری 2 ارائم درباره موزه زاهدان بود ولی بنابه مدارکی ک داشتم اجازه عکاسی نداشتم وتا23/9نیاز دارم که یکی بهم کمک کنه تابتونم ارائموتحویل بدم فقط نیاز به چندتا عکسو چندتا سوال ک از کارشناس باید پرسید دارم متاسفانه خودم دیگ نمتونم بیام زاهدان ایاشماتمایل به همکاری بامن دارید؟
فاطی
شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۰۰:۱۴:۰۸ - درباره سرچشمه محلات
عالیه جاش
شقایق
يكشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۱۳:۱۷:۴۱ - درباره مزار بی بی زینب خاتون
تا کنون 3 نوبت از این محل بازدید کرده ام. محیطی ÷ر از صفا و معنویت دارد. زائران زیادی به این محل می آیند. محیطی آرامبخش دارد. توصیه می کنم از این محل بازدید کنید.
علی خاتون فم
جمعه ۳۰ دي ۱۳۹۰ ساعت ۰۷:۱۴:۳۷ - درباره آرامگاه شیخ محمد لاهیجی
این بنا توسط خانواده شبیه در رأس آنها علی اکبر شبیه بازسازی شده و به حسینیه در خور سالار شهیدان تبدیل شده لطفا در متن اصافه کنید
مهرداد
سه شنبه ۰۵ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۲۳:۲۰:۵۰ - درباره غار بیدک
ماامروزبرای دیدن این غاررفتیم ولی متاسفانه هیچ تابلوین برای راهنمایی این غاردیدنی تومسیرندیدیم وبرگشتیم
علی
يكشنبه ۰۷ شهريور ۱۳۹۵ ساعت ۰۰:۵۰:۵۵ - درباره حمام هلجرد
با سلام من چند سالی تو کرج زندگی میکنم ولی تا دیروز نمیدونستم چنین جای قشنگی تو کرج هست دیروز به اتفاق یکی از دوستای خوبم قرار گذاشتیم بریم جاهای دیدنی کرج و ببینیم رفتیم به سمت هلجرد متاسفانه هیچ کس از وجود چنین آثاری با خبر نبود با کمی جستجو تقریبا همه جای تاریخی اونجا رو پیدا کردیم بجز آسیاب.درخت کهن سال زیباش که توی مسجد بود و در مسجد هم بسته بود هر چی در زدیم که بریم داخل و ببینیم هÛ
MONA ZANDI
جمعه ۰۶ مرداد ۱۳۹۱ ساعت ۱۴:۳۴:۳۷ - درباره سازه های آبی شوشتر
سازه های آبی شوشتر خیلی زیبا هستند از گردشگران تقاضا می کنم حتما از آنها دین فرمایند
علی اکبر شانه تراش
شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳ ساعت ۲۱:۲۷:۱۹ - درباره قلعه وتوس كهندان
قلعه وتوس خیلی جالب است و بالا رفتن از اون هم خیلی راحت است و در بالای قله هنوز آثاری از قلعه قدیم دورهی ساسانی وجود دارد و حتی در زیر خاک آنجا تیکه های ظروف شکسته قدیمی پیداشده است و از بلای قله نمای روستای کهندان بسیار زیباست و بنظرم تور ها می توانند توی این منطقه کار کنند و تور بیادن چون فوق العاده جای با صفا و طبیعت زیبایی دارد . با تشکر
س
سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۰۵:۰۸:۵۸ - درباره قلعه چهکندوک
با سلام و خسته نباشید - خوب بود کاش بیشتر در مورد روستاهای اطراف صحبت شود در مورد کارهای کشاورزی دستی و هنری تعداد شهید ها و ...
فاطیما - ی
شنبه ۲۸ دي ۱۳۸۷ ساعت ۱۴:۴۳:۳۶ - درباره سراب روانسر
سراب روانسر یکی از چندین جاذبه گردشگری استان کرمانشاه است که چشماندازی زیبا و طبیعی دارد. این سراب پر آب و زیبا در روانسر از توابع استان کرمانشاه قرار دارد و در ایام سال، پذیرای میهمانان بسیاری از اقصی نقاط کشور است. در حاشیه این سراب فضایی دلنشین وجود دارد که بازدیدکنندگان در آن توقف میکنند و از دیدن مناظر زیبای اطراف لذت میبرند. سراب روانسر سرچشمه رودخانه قرهسو است که یکی
کاربر
شنبه ۲۰ دي ۱۳۹۳ ساعت ۰۹:۵۵:۱۱ - درباره آبشار لوه گالیش
لطفا تصاویر جالب تری از نقاط دیدنی کشور در بخش توضیحات هر شهر قرار دهید و فصل مناسب برای بازدید و مسافرت را بیان نمایید .
غلامرضا رئیسی
شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۳ ساعت ۱۹:۴۵:۵۲ - درباره امامزاده اسماعیل
ببخشید این عکس که نشون داده شده مربوط به پیغمبر شعیا نبی هست و در کنار اون امامزاده اسماعیل قرار داره که هر دو در اصفهان خیابان هاتف هستند ولی در این قسمت عکس آرامگاه پیغمبر شعیا رو نشون دادید و توی توضیحات از امامزاده اسماعیل گفتید و آدرسو تهران نوشتید.آخه اشتباه در چه حدی؟؟؟؟؟؟ با تشکر
مهدی
جمعه ۱۶ فروردين ۱۳۹۲ ساعت ۰۱:۳۵:۴۲ - درباره
با سلام وتشکر از راه اندازی سایت خوبتان اینجانب به عنوان دهیار روستای رکن آباد باید به عرض تان برسانم که این روستا در شهرستان میبد واقع شده ولی نویسنده مطلب متاسفانه آگاهانه یا ناآگاهانه آنرا به اردکان چسبانده است لطفا در اسرع وقت آنرا اصلاح بفرمایید باتشکر
رضا حسین زاده
پنجشنبه ۰۷ شهريور ۱۳۸۷ ساعت ۱۸:۱۷:۰۳ - درباره بازار میدان ارگ (توحید
لطفا تصاويري از مناطق مورد اشاره نيز نمايش داده شود
يكشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۰۴:۱۱:۱۲ - درباره غار دربند
با سلام . این غار تاریخی در شهرستان مهدیشهر و شهر سنگسر واقع شده . هیچ ارتباطی با سمنان ندارد و در 1 کیلومتری شمال شهر سنگسر واقع شده نه در شمال سمنان .
سنگسری
سه شنبه ۰۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۱۵:۰۱:۳۰ - درباره مقبره كوروش كبير (پاسارگاد)
متاسفانه عکس شما برای چند سال قبل است.امیدوارم عکس بهتری را از این یادگار بزرگ در سایت ثبت کنید.محسن از پاسارگاد
محسن
شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۳۲:۱۴ - درباره جنگلهای منطقه بانه
مناطق غربی کردستان عالیه خصوصا اورامانات کردستان که بدون افراق بهشت ایرانه
رسول خانی
شنبه ۱۶ شهريور ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۳۳:۴۵ - درباره غار هیزج
با سلام خدمت تمام علاقه مندان طبیعت کوهنوردان وغار نوردان توصیه میکنم حتما از غار زیبای هیزج دیدن فرمایید . خالی از لطف نخواهد بود.بنده هم متولد روستای هیزج هستم.روستایی که یاد اور دوران خوش کودکیست.
احمد سلیمی
سه شنبه ۲۲ دي ۱۳۸۸ ساعت ۱۷:۴۴:۱۴ - درباره پل صفوي حسن آباد
اطلاعات ناقص عکس آدرس دقیق
داریوش علیزاده
دوشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۰۰:۳۵
جلال آل احمد |
|
جلال آل احمد در خانواده ای روحانی (مسلمان – شیعه) برآمده ام. پدر و برادر بزرگ و یکی از شوهر خواهرهایم در مسند روحانیت مردند. و حالا برادرزاده ام و یک شوهر خواهر دیگر روحانی اند. و این تازه اول عشق است. که الباقی خانواده همه مذهبی اند. با تک و توک استثنایی. برگردان این محیط مذهبی را در« دید و بازدید» می شود دید و در «سه تار» وگـُله به گـُله در پرت و پلاهای دیگر. نزول اجلالم به باغ وحش این عالم در سال ۱۳۰۲ بی اغراق سر هفت تا دختر آمده ام. که البته هیچکدامشان کور نبودند. اما جز چهارتاشان زنده نمانده اند. دو تا شان در همان کودکی سر هفت خوان آبله مرغان و اسهال مردند و یکی دیگر در سی و پنج سالگی به سرطان رفت. کودکیم در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت. تا وقتی که وزارت عدلیه ی «داور» دست گذشت روی محضرها و پدرم زیر بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اینکه فقط آقای محل باشد. دبستان را که تمام کردم دیگر نگذاشت درس بخوانم که: « برو بازار کارکن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من بازار را رفتم. اما دارالفنون هم کلاس های شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعت سازی، بعد سیم کشی برق، بعد چرم فروشی و از این قبیل و شب ها درس. و با درآمد یک سال کار مرتب، الباقی دبیرستان را تمام کردم. بعد هم گاه گداری سیم کشی های متفرقه. بَـردست «جواد»؛ یکی دیگر از شوهر خواهرهایم که اینکاره بود. همین جوری ها دبیرستان تمام شد. و توشیح «دیپلمه» آمد زیر برگه ی وجودم - در سال ۱۳۲۲ - یعنی که زمان جنگ. به این ترتیب است که جوانکی با انگشتری عقیق به دست و سر تراشیده و نزدیک به یک متر و هشتاد، از آن محیط مذهبی تحویل داده می شود به بلبشوی زمان جنگ دوم بین الملل. که برای ما کشتار را نداشت و خرابی و بمباران را. اما قحطی را داشت و تیفوس را و هرج و مرج را و حضور آزار دهنده ی قوای اشغال کننده را. جنگ که تمام شد دانشکده ادبیات (دانشسرای عالی) را تمام کرده بودم. ۱۳۲۵. و معلم شدم. ۱۳۲۶. در حالی که از خانواده بریده بودم و با یک کروات و یکدست لباس نیمدار آمریکایی که خدا عالم است از تن کدام سرباز ِ به جبهه رونده ای کنده بودند تا من بتوانم پای شمس العماره به ۸۰ تومان بخرمش. سه سال بود که عضو حزب توده بودم. سال های آخر دبیرستان با حرف و سخن های احمد کسروی آشنا شدم و مجله «پیمان» و بعد «مرد امروز» و «تفریحات شب» و بعد مجله «دنیا» و مطبوعات حزب توده… و با این مایه دست فکری چیزی درست کرده بودیم به اسم «انجمن اصلاح». کوچه ی انتظام ، امیریه. و شب ها در کلاس هایش مجانی فنارسه (فرانسه) درس می دادیم و عربی و آداب سخنرانی و روزنامه دیواری داشتیم و به قصد وارسی کار احزابی که همچو قارچ روییده ، بودند هر کدام مأمور یکی شان بودیم و سرکشی می کردیم به حوزه ها و میتینگ هاشان (meeting)… و من مأمور حزب توده بودم و جمعه ها بالای پس قلعه و کلک چال مُناظره و مجادله داشتیم که کدامشان خادمند و کدام خائن و چه باید کرد و از این قبیل… تا عاقبت تصمیم گرفتیم که دسته جمعی به حزب توده بپیوندیم. جز یکی دو تا که نیامدند. و این اوایل سال ۱۳۲۳. دیگر اعضای آن انجمن «امیر حسین جهانبگلو» بود و «رضا زنجانی» و «هوشیدر» و «عباسی» و «دارابزند» و «علینقی منزوی» و یکی دو تای دیگر که یادم نیست. پیش از پیوستن به حزب ، جزوه ای ترجمه کرده بودم از عربی به اسم «عزاداری های نامشروع» که سال ۲۲ چاپ شد و یکی دو قِران فروختیم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بودیم که انجمن یک کار انتفاعی هم کرده. نگو که بازاری های مذهبی همه اش را چکی خریده اند و سوزانده. این را بعدها فهمیدیم. پیش از آن هم پرت و پلاهای دیگری نوشته بودم در حوزه ی تجدید نظرهای مذهبی که چاپ نشده ماند و رها شد. در حزب توده در عرض چهار سال از صورت یک عضو ساده به عضویت کمیته ی حزبی تهران رسیدم و نمایندگی کنگره. و از این مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در « بشر برای دانشجویان » که گرداننده اش بودم و در مجله ماهانه ی « مردم » که مدیر داخلیش بودم. و گاهی هم در «رهبر». اولین قصه ام در «سخن» در آمد. شماره نوروز ۲۴. که آن وقت ها زیر سایه «صادق هدایت» منتشر می شد و ناچار همه جماعت ایشان گرایش به چپ داشتند و در اسفند همین سال « دید وبازدید» را منتشر کردم ؛ مجموعه ی آنچه در «سخن» و «مردم برای روشنفکران» هفتگی درآمده بود. به اعتبار همین پرت و پلاها بود که از اوایل سال ۲۵ مامور شدم که زیر نظر طبری «ماهانه مردم» را راه بیندازم. که تا هنگام انشعاب، ۱۸ شماره اش را درآوردم . حتی شش ماهی مدیر چاپخانه حزب بودم. چاپخانه « شعله ور». که پس از شکست « دموکرات فرقه سی» و لطمه ای که به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبه ی «اپرا» منتقلش کرده بودند به داخل حزب و به اعتبار همین چاپخانه ای که در اختیارشان بود «از رنجی که می بریم» درآمد. اواسط ۱۳۲۶. حاوی قصه های شکست در آن مبارزات و به سبک رئالیسم سوسیالیستی! و انشعاب در آغاز ۱۳۲۶ اتفاق افتاد. به دنبال اختلاف نظر جماعتی که ما بودیم – به رهبری خلیل ملکی – و رهبران حزب که به علت شکست قضیه آذربایجان زمینه افکار عمومی حزب دیگر زیر پایشان نبود. و به همین علت سخت دنباله روی سیاست استالینی بودند که می دیدیم که به چه می انجامید. پس از انشعاب، یک حزب سوسیالیست ساختیم که زیر بار اتهامات مطبوعات حزبی که حتی کمک رادیو مسکو را در پس پشت داشتند، تاب چندانی نیاورد و منحل شد و ما ناچار شدیم به سکوت. در این دوره ی سکوت است که مقداری ترجمه می کنم، به قصد فنارسه (فرانسه) یادگرفتن. از «ژید» و «کامو» و «سارتر». و نیز از «داستایوسکی». «سه تار» هم مال این دوره است که تقدیم شده به خلیل ملکی. هم در این دوره است که زن می گیرم. وقتی از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چار دیواری خانه ای می سازی. از خانه پدری به اجتماع حزب گریختن، از آن به خانه شخصی و زنم سیمین دانشور است که می شناسید. اهل کتاب و قلم و دانشیار رشته زیبایی شناسی و صاحب تالیف ها وترجمه های فراوان و در حقیقت نوعی یار و یاور این قلم که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به این قلم در آمده بود. (و مگر درنیامده؟) از ۱۳۲۹ به این ور هیچ کاری به این قلم منتشر نشده است که سیمین اولین خواننده و نقـّادش نباشد. و اوضاع همین جورهاهست تا قضیه ملی شدن نفت و ظهور جبهه ملی و دکتر مصدق. که از نو کشیده می شوم به سیاست و از نو سه سال دیگر مبارزه در گرداندن روزنامه های «شاهد» و«نیروی سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگی» که مدیرش ملکی بود، علاوه بر اینکه عضو کمیته نیروی سوم و گرداننده تبلیغاتش هستم که یکی از ارکان جبهه ملی بود و باز همین جورهاست تا اردیبهشت ۱۳۳۲ که به علت اختلاف با دیگر رهبران نیروی سوم، ازشان کناره گرفتم. می خواستند ناصر وثوقی را اخراج کنند که از رهبران حزب بود؛ و باهمان «بریا» بازی ها . که دیدم دیگر حالش نیست. آخر ما به علت همین حقه بازی ها از حزب توده انشعاب کرده بودیم و حالا از نو به سرمان می آمد. در همین سال ها است که «بازگشت از شوروی» ژید را ترجمه کردم و نیز «دست های آلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. « زن زیادی» هم مال همین سال ها است آشنایی با «نیما یوشیج» هم مال همین دوره است و نیز شروع به لمس کردن نقاشی. مبارزه ای که میان ما از درون جبهه ملی با حزب توده در این سه سال دنبال شد به گمان من یکی از پربارترین سال های نشر فکر و اندیشه و نقد بود. بگذریم که حاصل شکست در آن مبارزه به رسوب خویش پای محصول کشت همه مان نشست. شکست جبهه ملی و بُرد کمپانیها در قضیه نفت که از آن به کنایه در «سرگذشت کندوها» گـَپی زده ام – سکوت اجباری محدودی را پیش آورد که فرصتی بود برای به جد در خویشتن نگریستن و به جستجوی علت آن شکست ها به پیرامون خویش دقیق شدن. و سفر به دور مملکت و حاصلش « اورازان – تات نشین های بلوک زهرا- و جزیزه خارک » که بعدها مؤسسه تحقیقات اجتماعی وابسته به دانشکده ادبیات به اعتبار آنها ازم خواست که سلسه ی نشریاتی را در این زمینه سرپرستی کنم و این چنین بود که تک نگاری (مونو گرافی) ها شد یکی از رشته ی کارهای ایشان. و گر چه پس از نشر پنج تک نگاری ایشان را ترک گفتم. چرا که دیدم می خواهند از آن تک نگاری ها متاعی بسازند برای عرضه داشت به فرنگی و ناچار هم به معیارهای او و من این کاره نبودم چرا که غـَرضم از چنان کاری از نو شناختن خویش بود و ارزیابی مجددی از محیط بومی و هم به معیارهای خودی. اما به هر صورت این رشته هنوز هم دنبال می شود. و همین جوری ها بود که آن جوانک مذهبی از خانواده گریخته و از بلبشوی ناشی از جنگ و آن سیاست بازی ها سرسالم به در برده، متوجه تضاد اصلی بنیادهای سنتی اجتماعی ایرانی ها شد با آنچه به اسم تحول و ترقی و در واقع به صورت دنبال روی سیاسی و اقتصادی از فرنگ و آمریکا دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن می برد و بدلش می کند به مصرف کننده ی تنهای کمپانی ها و چه بی اراده هم. و هم اینها بود که شد محرک «غرب زدگی» -سال ۱۳۴۱ - که پیش از آن در «سه مقاله دیگر» تمرینش را کرده بودم. «مدیر مدرسه» را پیش از این ها چاپ کرده بودم- ۱۳۲۷- حاصل اندیشه های خصوصی و برداشت های سریع عاطفی از حوزه بسیار کوچک اما بسیار موثر فرهنگ و مدرسه. اما با اشارات صریح به اوضاع کلی زمانه و همین نوع مسائل استقلال شکن. انتشار«غرب زدگی» که مخفیانه انجام گرفت نوعی نقطه ی عطف بود در کار صاحب این قلم. و یکی از عوارضش این که «کیهان ماه» را به توقیف افکند. که اوایل سال ۱۳۴۱براهش انداخته بودم و با اینکه تأمین مالی کمپانی کیهان را پس پشت داشت شش ماه بیشتر دوام نیاورد و با اینکه جماعتی پنجاه نفر از نویسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بیشتر منتشر نشد. چرا که فصل اول «غرب زدگی» را در شماره اولش چاپ کرده بودیم که دخالت سانسور و اجبار کندن آن صفحات ودیگر قضایا … کلافگی ناشی از این سکوت اجباری مجدد را در سفرهای چندی که پس از این قضیه پیش آمد در کردم. در نیمه آخر سال ۴۱ به اروپا. به مأموریت از طرف وزارت فرهنگ و برای مطالعه در کار نشر کتاب های درسی. در فروردین ۴۲ به Ø |
|
تعداد بازدید : 2947 |
تعداد نظرات : 3
3 نظر درحال تایید است و یا بدلیل مغایرت با ارزشهای انسانی حذف شده است
|
|
نظر خود را در مورد جلال آل احمد ثبت کنید.
|
آثار جلال آل احمد









